دوباره دیشب دم صبح سری به
قبرستان زدم و مدّتی کنار آن گور مرموز نشستم. در حال و هوای خودم بودم که صدایی
از دور آمد؛ نگاهی به اطراف انداختم. دستهای سگ نزدیک میشد. ترس برم داشت. به
طرف من میآیند؟ به نظرم آمد به سمت من میدوند. پا گذاشتم به فرار. نزدیک و
نزدیکتر میشدند. عقب را که نگاه کردم آن سگِ متعفنِ همیشگی هم میانشان بود؛ یک
چشمش کور بود و از کاسهی چشمش قطرهقطره خون میچکید. به چشمانم نگاه میکرد و میخندید.
تُندتر دویدم. از میان قبرها که میگذشتم یکلحظه قبری دیدم که اسم خودم روی سنگش
بود. یعنی اشتباه دیدم؟ خواستم برگردم و تاریخش را ببینم ولی سگها بهسرعت نزدیک
میشدند. به سمت خیابان رفتم. آن سمت خیابان ماشینی ایستاده بود و درِ عقبش باز
بود انگار که منتظر من باشد. سوار شدم و در را بستم. به راننده التماس کردم حرکت
کند ولی حرکت نکرد. سگها رسیدند و به شیشه چنگ میزدند. عجیب بود آن سگِ متعفن
همراهشان نبود. سرِ راننده داد زدم که حرکت کن. گفت نمیتوانم. برگشت تا نگاهم
کند. قیافهاش را که دیدم وحشت کردم و نفسم بند آمد. همان سگ بود. و بلند بلند میخندید.
از خواب پریدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر