شراره رضوی

در توئیتر دیدم نوشته‌اند نویسندۀ وبلاگِ ویولت بعدِ سالها مبارزه با ام‌اس از جهان رفته. گمانم دورـوـ‌برِ پانزده سال پیش بود که ویولت را دیدم و خوانندۀ آن شدم. دلیلِ اینکه خوانندۀ ویولت بودم مسائل ادبی یا چیزهایی از این دست نبود. خودِ شراره رضوی و زندگیِ پرماجرایش برایم جالب بود. آن را چونان داستانی بلند می‌دیدم. داستانی ناراحت‌کننده. زندگی‌ای تلخ. از طلاق و مرگ همسرِ سابق، که تأثیرِ زیادی بر شراره گذاشت تا آشنایی‌اش با شرنگ که خوب پیش می‌رفت و بسیار خوشحال بود ولی نهایتاً با مرگِ شرنگ به پایان رسید. تا او که امید می‌خواندش. ضعیف شدن حافظه‌اش طیّ این سالها که در آخرین ویسِ کانالِ تلگرامش از آن گفته برایم بسیار ناراحت کننده است چرا که حافظه یکی از چیزهایی بود که شراره به آن می‌بالید و ادعای قوی بودنش را داشت. سلیقۀ موسیقایی‌اش همیشه برایم عجیب بود. موسیقی را بسیار دوست داشت و همسرِ اوّلش هم موسیقیدان بود. یکبار گفت اگر روزی مُردم برای عزاداری‌ام رزِ کویری استینگ را پخش کنید. نمی‌دانم چرا. اگر قرار باشد شراره را با دو چیز به خاطر آورم یکی روایتِ صادقانه و بی‌پرده از احساساتش است و دیگری روحیۀ جنگنده‌اش.

شرارۀ عزیز، تو آدمِ جالبی بودی. متأسفم دنیا جای جالبی نبود.

«میراکلو، میراکلو، میراکلو»

در یکی از داستانهای فیلمِ دکامرون پسری را می‌بینیم که با تمارض به اینکه لال است به صومعه‌ای راه می‌یابد. راهبه‌ها برای انجام برخی کارهای مربوط به ساختمان و باغ به مردی نیاز دارند و او که لال است گزینه‌ای‌ست مناسب. داستان اینجا اوج می‌گیرد که دو تا از راهبه‌ها که چیزهایی راجع به سکس شنیده‌اند می‌خواهند با کسی انجامش دهند و چه کس بهتر از پسرکِ لال که احتمالاً خطری هم برایشان نخواهد داشت. پسر را به داخلِ آلونکی می‌برند و یکی با او می‌خوابد و دیگری نگهبانی می‌دهد. از قضا بقیه شستشان خبردار می‌شود و می‌فهمند دو راهبه با پسر خوابیده‌اند. اینجاست که تصمیمِ مهمّی می‌گیرند: همه با هم نوبتی با پسر می‌خوابیم.
مدّتی به این منوال می‌گذرد و به نظر پسر هم از این روتین بدش نمی‌آید. تا اینکه روزی ارشدِ راهبه‌ها او را به داخلِ آلونک می‌برد و پسر که توش‌وتوانی برایش نمانده زبان می‌گشاید که پدرم را درآوردید. من اصلاً لال نیستم. اوّل به این قصد به جمعِ شما آمدم ولی الآن دیگر نمی‌توانم. راهبه که داستان را می‌فهمد دوان‌دوان می‌رود و ناقوس را به صدا در می‌آورد و پشتِ هم فریاد می‌زند: «میراکلو، میراکلو، میراکلو». معجزه‌ای رخ داده. می‌گویند به پاسِ این معجزۀ مبارک، که قطعاً کارِ خودِ پروردگار است، باید پسر را نزد خودمان در صومعه نگه داریم. اصلاً باید او را قدیس اعلام کنیم. همزمان که بانوان دورِ قدیس را گرفته و دستمالی‌اش می‌کنند فیلم تمام می‌شود. شاید تنها باری در تاریخ که کسی همزمان هم قدیس است هم فاک‌بادی.
 
بعضی روزها در پروژه جلسه می‌گذارند. پروژه‌ای را که در بهترین حالت دو سال دیگر طول می‌کشد تا به پایان برسد طوری می‌نمایانند گویی تا پایانِ نیمۀ اوّلِ سال تمام می‌شود. تقریباً همۀ افرادِ حاضر بطورِ انفرادی می‌دانند حرفِ چرندی است ولی خب برای همه بهتر است وانمود کنند کار در بهترین شکلش در حالِ انجام است و مثلِ جت داریم پیشرفت می‌کنیم.
 

دکامرون، که خود رمانی‌ست نوشتۀ جووانی بوکاچو، روایتی است هزل که چندین و چند لایه دارد. سوار شدنِ دروغ روی دروغ روی دروغ و پیچیدنِ آن در دروغی دیگر، آن هم به شکلی مضحک و اینطور که همۀ طرفین جداجدا می‌دانند کلِّ داستان دروغ است فقط مختصِ کتاب و فیلم نیست بلکه داریم در زیستِ روزانه تجربه‌اش می‌کنیم. از انگیزاننده‌هایی که آدم نخواهد در این محیط زندگی کند شاید یکی این است که زندگی‌اش شبیه فیلمهای پازولینی نباشد.


رفیقِ قشنگِ نو!

یکبار بشوخی به مریم گفتم هدفم از معاشرتِ بیشتر با تو این است که تو را واردِ دایرۀ کوچکِ دانبارم کنم. از این حرف لجش گرفت و از آن پس همیشه عددِ دانبار را مسخره می‌کرد.

من ظرفیّتِ محدودی در دوستی دارم. دوستانِ زیادی ندارم. شدّتِ معاشرتم با همین تعداد هم یکسان نیست. یکی را هر روز می‌بینم عدّه‌ای را شاید هفته‌ای یکبار یکی را دو هفته یکبار، با عدّه‌ای هم تلفنی در ارتباطم. ولی اینطور نیست که چون یکی را هر روز می‌بینم یکی را دو هفته یکبار، میزان دوستی‌ام با اوّلی بیشتر از دوّمی باشد. صرفاً جنسِ دوستی‌ام فرق دارد و این را خیلی می‌پسندم.

سالِ گذشته رابطه‌ام با سه دوست قطع شد.  اوّلی او بود که تصمیم گرفت ارتباطش را کمرنگ کند. دوّمی من بودم که فهمیدم راهها و طرزِ فکرها جداست و دیگر نامش را نمی‌توان دوستی گذاشت. سوّمی هم که مریم بود.

دو سالِ پیش در چند جلسۀ کاری پسری را دیدم. طرزِ فکرِ جذابی داشت و بَدَم نمی‌آمد معاشرت کنم با او. ولی خب فرصتی دست نداد و دیگر ندیدمش. چند روزِ پیش یکی از همکارانِ حاضر در همان جلسات را دیدم و احوالِ پسر را گرفتم. فهمیدم در شرایط سختی است. شماره‌اش را گرفتم و شب زنگ زدم. من را یادته؟ می‌دانم کمک نخواسته‌ای ولی من آماده‌ام برای کمک و این کارِ خاص از دستم بر می‌آید. تشکر کرد و گفت دوست دارد هم را ببینیم. فردایش به دفترِ کارم آمد و دو ساعتی حرف زدیم. از چیزهای مختلفی گفتیم و بسیار خوش گذشت. قرار شد هر دو هفته یکبار با هم بیرون برویم و چند ساعت گپ بزنیم. گمانم رفیقِ تازه‌ای یافته‌ام که جنسِ دوستی با او فرق دارد. رفیقِ قشنگِ نو!


__________________________________________



این زندگی بعمد خالی رها شده است

یکی از دوستانم نوشته بود خودکشی همیشه همراه است با مقدارِ معتنابهی خودخواهی. یادم است چند سال پیش جایی خواندم که خودکشی از منظر روانشناسی [!] شانه به شانۀ بزدلی و ترس می‌زند.

در زندگی راحتشان نمی‌گذارند وقتی هم خودشان را می‌کُشند باز بی‌خیال نمی‌شوند: باید تبیین کنند او که خودش را کشته هم خودخواه بوده هم ترسو. معلوم نیست کسی که «خود»ش را می‌کشد، او که «خود»ش را نخواسته، چطور می‌تواند «خود»خواه باشد. بله، خودخواهی وجوه مختلفی دارد، ولی مگر اصلی‌ترین وجهش این نیست طرف خودش را فیزیکی نابود نکند؟

گاهی در کتابها می‌بینیم صفحه‌ای خالی است. چون دیده‌اند محتمل است اگر خالیِ خالی باشد خواننده آن را اشکالِ چاپی قلمداد کند، آن پائین‌ها می‌نویسند:

[This page intentionally left blank]

 

گاهی فایده ندارد. هر چی زور می‌زنی نمی‌شود. با زاناکس و پروزاک و چه‌ـ‌وـ‌چه هم جهنم‌درّه‌ای که هستی باغِ عَدْن نخواهد شد. کاش صفحۀ زندگی آدمها هم شبیه بود به صفحاتِ خالیِ کتابها. می‌شد خیلی راحت با فونتِ ماشین‌تحریر آن پائین نوشت:

[این زندگی بعمد خالی رها شده است.]

و با خیالِ راحت ورقش می‌زدند. نه کسی می‌گفت طرف خودخواه بوده نه کسی متهمش می‌کرد به بزدلیْ چون نجنگیده.

مریم

سالِ ۹۸ رفته بودم برای چکاپِ سلامت مربوط به دفترچه‌ی بیمه. داخلِ اتاقِ پزشک شدم: خانم دکتری جوان با ظاهری شقّ‌ورق پشتِ میز نشسته بود. چند دقیقه‌ای همچنان که معاینه می‌کرد حرف زدیم. کتابِ آموزشِ زبانِ آلمانیِ منشن را روی میزش دیدم؛ شما هم می‌خواهید مهاجرت کنید؟ گفت دارد با کانالِ «آلمانی با اشکان» زبان می‌خواند بلکم زمانی بتواند از ایران برود. از خوش‌شانسیِ من بود که در آن ساعتِ صبح مرکزِ پزشکی خلوت بود و فرصت شد چند دقیقه‌ای گپ بزنیم. این خوش‌وبشِ خودمانی آغازِ دوستی من با مریم بود.

 

طیِّ این سالها هر مدّتی یکبار احوال‌پرسِ هم بودیم و راجع به مسائلِ مختلف، از موسیقی بگیر تا کتاب و فیلم و زندگی، صحبت می‌کردیم. آدمی بود بسیار پرتلاش؛ عاشقِ زندگی بود ولی در عین حال نگاهی تلخ و تاریک به آن داشت: پوزخندی خیام‌وار می‌زد به هر چیزی که به انسان و کارهایش مربوط است. نویسنده‌ی موردِ علاقه‌اش تولستوی بود. آنا کارنینا و مرگِ ایوان ایلیچ را بسیار تحسین می‌کرد. ناراحت بود از اینکه ابله داستایفسکی را نخوانده. آلبوم همایون مثنوی محمدرضا شجریان را عاشقانه دوست داشت و وقتی شنید که من نقاشی‌های فردیناند هودلر را می‌پسندم بسیار خوشحال شد.

اصولاً از هم سؤالاتِ خصوصی نمی‌پرسیدیم و جز یکبار یادم نمی‌آید چیزی راجع به روابط یا خانواده‌ام پرسیده باشد. من هم علاقه‌ای نداشتم به دانستنِ جزئیاتِ زندگیِ خصوصی‌اش. مثلاً از اینجا می‌دانستم برادر دارد که گفت برادر من هم همین رشته‌ای را خوانده که تو. مادرش را از اینجا که دوست داشت یک روز قرارِ کوهنوردی بگذاریم و مادرش را هم بیاورد. در فاصله‌ی اواخرِ سال ۱۴۰۰ تا اواسطِ امسال که من در شرایطِ سختی بودم مریم یکی از کسانی بود که پیشش از زندگی غر می‌زدم. و او هم همیشه آماده بود برای بدِ دوره‌زمانه را گفتن.

زمانی که داشت برای تخصّص آماده می‌شد همزمان در پتروشیمی‌ای خارج از شهر طبابت می‌کرد. در کنارِ کار درس می‌خواند به قصد خواندنِ تخصّص. یکبار به او گفتم به تخصّصِ روان هم فکر کند و استقبال کرد. گفت که بسیار علاقه‌مند است به خواندنش. ولی در نهایت رادیوانکولوژی را انتخاب کرد. مریم رزیدنتِ سالِ یک بود. در طولِ مدّت تحصیلش بسیار در فشار بود. این ماهها یک‌شب در میان کشیک می‌رفت. چند هفته پیش برایم نوشت که در طولِ کشیکش چنان خسته بوده که از حال رفته و مجبور شده‌اند برایش سرم بزنند.

 

در توییتر می‌چرخیدم؛ توییتی دیدم با این متن: دکتر مریم رزمجو، به همراه مادر و برادرش، بدستِ همسر سابقش به قتل رسیده. عکسِ داخلِ توئیت همان عکسِ نظام‌پزشکی مریم بود. تماس گرفتم و پیام دادم. کسی جواب نمی‌داد. اسمش را که جست‌وجو کردم دیدم خبر درست است. دستپاچه شدم. ظهرِ دیروز در ناباوری در مراسمِ ختمش شرکت کردم. مراسمی غریب. انگار که سکانس‌هایی باشد از فیلمی. آدمها به همدیگر نگاه می‌کنند و درِ گوش هم پچ‌پچ‌پچ‌پچ. یگان امداد بیرون ایستاده لابد مبادا قاتل به اینجا هم سری بزند.

 

زندگی خیلی اوقات برای آدم در حالتِ عادی هم دل‌برهم‌زننده است. چه رسد به اینکه شاهدِ جنایتی اینچنینی باشیم. چه رسد به اینکه قربانیِ چنین جنایتی دوستِ عزیزِ آدم هم باشد. این شهر و فرهنگش چیزهای زیادی برایِ من داشته. یکیش آدمهایی مثل مریم. ولی بدی هم کم نداشته. یکی گرفتنِ آدمهایی مثل او. در یکی از آخرین پیامهایش چند روز پیش از آنکه به قتل برسد برایم نوشت: «فقط دلم می‌خواد درسم تموم شه فرار کنم فرار. نمیگم مهاجرت چون مهاجرت یه نوع انتخابه یه نوع لایف‌استایله. من فقط میخوام در برم.»

 

متأسفم که فرصت نشد در بری مریم جان. نمی‌دانم چرا سه‌ی صبح دارم اینها را می‌نویسم. غمِ عجیبی دارم. دوست دارم بروم داخلِ خیابان جلوی مردم را بگیرم بگویم دوستِ عزیزِ من را به طرزِ وحشتناکی کشته‌اند. حسِّ مسخره‌ای دارد که همه‌چیز همان شکل و روالِ عادی‌اش را داشته باشد.

نوشابۀ قنددار ولی شبیه رژیمی؛ در خصوص سانسور در ترجمه

در چند توئیت با مقایسۀ متنِ اصلی و فارسیِ کتابِ پایانِ رابطه، نوشتۀ گراهام گرین ترجمۀ احد علیقلیان، نشان دادم در ترجمۀ فارسی مواردِ متعددی را سانسور کرده‌اند؛ سانسورْ هم از جنسِ حذف کلمه و جمله، هم از جنسِ تغییر آن، مثلاً ترجمۀ gently moved my fingers across her breast به «به نرمی انگشتانم را روی موهایش حرکت دادم».

شماری از کاربران کارِ مترجم یا ناشر را قابلِ دفاع دانسته‌اند. حرفشان این است اگر این کار را نکنند چه کنند؟ ترجمه نکنند؟ اصلاً مگر تغییر یا حذف یک ده یا پنجاه کلمه در دویست‌سیصد صفحه چه ضربه‌ای به کالبدِ ترجمه می‌زند که اینقدر مهّم باشد؟ که آنطور که من گفته بودم کتاب را «غیر قابلِ استفاده» کند؟

به نظرِ من هر شخص یا بنگاهی حق دارد کتاب را با هر اندازه سانسور که صلاح می‌داند ترجمه و منتشر کند. شاید سودش خوب است شاید مشهورشان می‌کند شاید فکر می‌کنند فرهنگ را ارتقاء می‌دهند و... . چیزی که حق ندارند این است که ادای بی‌سانسورها را درآورند. مخاطبِ کتاب حق دارد بداند کتابی که دست گرفته از نظرِ محتوا همانندِ کتابِ اصلی نیست و در یک ده یا پنجاه مورد سانسور شده. آنوقت تصمیم می‌گیرد ترجمۀ سانسورشده به خواندنش می‌ارزد یا نمی‌ارزد. تصمیمش فقط با مخاطب است.

فرض کنید کارخانۀ موادِ غذایی روی محصولاتش ننویسد چند گرم قند، نمک یا چربی دارد، با این توضیح که مقدارِ نمک یا چربی در محصولاتش بسیار اندک یا صفر است. یا این توضیح که اگر بنویسد فروش پائین می‌آید. به نظرم قانع‌کننده نیست. همانطور که آدم حق دارد بداند نوشابه‌ای که می‌خرد قند دارد و اگر دارد چند گرم، حق دارد بداند کتابی که می‌خواند سانسور شده یا نه و اگر شده کجا و چند مورد. چنین کاری بی‌سابقه نیست. [1]



______________________________

[1] مثلاً در مقدمۀ مترجم بر ترجمۀ کتابِ «جستاری در خصوصِ فاهمه‌ی بشری» نوشتۀ جان لاک ترجمۀ کاوه لاجوردی (صفحۀ هجده، بخش 4.2) می‌خوانیم: «طولانی‌ترین قولی را که لاک به لاتین نقل کرده است و درباره‌ی مسلمانان است ترجمه نکرده‌ام؛ خوانندگان لطفاً این یگانه استثناء را ببخشایند.»

آسمانخراشی که کاهگلی نیست

[بدونِ ویرایش]

پیش‌نوشت: باخبر شدم دکتر محمّدِ حیدریِ ملایری، دانشمند و زبان‌پژوهِ ارجمند، چشم از جهان فروبسته. از این بابت متأسفم. این نوشتۀ مختصر ادای احترامی است به او. اگر ضعفِ حافظه و شرایطِ سختِ این روزهایم نمی‌بود می‌شد بیشتر از او و کارهایش نوشت و امیدوارم دیگران چنین کنند. این نوشته احساساتی شخصی‌ست و صرفاً به وجهِ زبان‌پژوهانۀ ایشان پرداخته و بد نیست افرادِ پیشه‌کار در حوزۀ اخترشناسی راجع به کارهایِ علمی او بنویسند.

 

۱.

تفنّنِ چند ساله‌ در یافتنِ راهِ حلی برای مسئلۀ زبان نهایتاً من را با چند نفر آشنا کرد که ذهنیّتم را نسبت به مقولۀ واژه‌سازی تغییر دادند. یکی‌شان اخترفیزیک‌دانی بود که در رصدخانۀ پاریس، یا به تعبیرِ خودش: نپاهشگاهِ پاریس، مشغولِ فعالیّت بود. اوّلین‌بار نامش را در مقدمۀ دکتر ادیب‌سلطانی بر ترجمۀ فارسیِ سنجشِ خردِ ناب دیدم:

دکتر محمد حیدری ملایری پیش از عزیمت به پاریس در تابستان سال 1975 برای ادامه‌ی مطالعات خود در رشته‌ی اختر-گیتیک ]= آستروفیزیک[، در مورد تعیین سیاست ترجمه و روش و ریاضیات کار و در فراروند متصور داشتن و برنوشت دستگاه اصطلاح‌شناسی‌ی آلمانی و هستی‌پذیری‌ی دستگاه اصطلاح‌شناسی‌ی فارسی معادل آن و نیز در جریان ترجمه‌ی یک هفتم نخستین کتاب، با مترجم همکاری داشتند. ایشان با عقل رزین، رأی متین، ذکاء درخشان و ثاقب، دانش ژرف و گسترده، و روش سنجشگرانه‌ی مقتصدانه و اعتدالی و تحصلی‌ی خود، در انجمنهای هفتگی برای بررسی و فروگشایی‌ی پُرسمان ]= مسئله[های کتاب شرکت می‌کردند، و از جمله، نمونه‌های ترجمه را می‌خواندند و نکته‌هایی بس دقیق و سودمند را یادآور می‌شدند، که درک پاره‌ای از آنها و هماهنگ شدن با آنها، گاه به اندکی تأمل و بازاندیشی نیاز داشت. [۱]

کنجکاو شدم بدانم این آدم، که نگاهی به آسمان دارد و نگاهی به زمین، کیست و جست‌وجویِ نامش شروعِ راهی مطالعاتی بود که تاکنون به درازا کشیده. مطالعۀ کارهایش جدا از آشنایی با زبانِ فارسی و توانش‌های آن همیشه جزو تفنّن‌های محبوبِ من بوده. کار او ادامۀ رهیافتِ ادیب‌سلطانی بود و نهایتاً موجبِ خلقِ دستگاهی از واژگان شد که ادعا می‌کند می‌تواند مشکلاتِ فارسی را در ساختِ معادل برای کلماتِ علمی حل کند.

 

۲.

شاید این کتاب را تنها کسی فهم کند که اندیشه‌هایی که در آن بیان شده‌اند، را ــ یا دست کم اندیشه‌هایی همانند، را ــ خود شخصاً یک بار اندیشیده باشد. [۲]

به گمانم جملۀ بالا در خصوصِ فهمِ کارِ افرادی مانند حیدریِ ملایری هم صدق می‌کند. کارِ او در یافتنِ راهِ حلی برای زبانِ فارسی کوششی پنجاه ساله بوده. برای فهم و هضمِ این نکته که چرا او چنین معادل‌های در نگاهِ اوّل ناآشنایی به کار می‌بَرَد بایستی پیشتر راجع به زبان، واژه‌سازی، توانایی و ناتوانیِ فارسی در ساختنِ معادل‌های علمی و فلسفی و... فکر کرده باشید. ببینید چه کوشش‌هایی در قرنِ گذشته شده و کدامشان موفق بوده و نهایتاً وقتی احساس کردید یک جای کار می‌لنگد با کارهای او آشنا شوید. به نظرم کارهای او، برای کسی که دغدغۀ زبان ندارد و هرگز راجع به چنین مسائلی فکر نکرده، عجیب به نظر می‌رسد. فرهنگی که او نوشته البته فرهنگِ اخترشناسی است امّا بنا بر منطقِ کارْ در حوزه‌های دیگر نیز قابلِ استفاده است. نکته‌ای که وجود دارد این است که مخاطبِ این فرهنگ کاربرِ منفعلِ زبان نیست. مخاطبِ آن کسی است که زبان را نه فقط ابزارِ ارتباط که ابزارِ اندیشه نیز می‌داند، راجع به زبان فکر می‌کند و از پذیرفتنِ چیزِ جدید ترس ندارد. یا به قولِ او نوواژترس نیست.

 

۳.

سالها پیش در مقاله‌ای ادعا کرد رویارویی با زبانِ علم و کوشش در خصوصِ ساختِ معادلِ فارسی برای ترم‌های علمی با وضعیّتِ فعلیِ زبانِ فارسی، شبیهِ ساختِ آسمانخراشی با خشت و کاهگل است. مدّتها کوشید مجموعه‌ای بسازد که اینطور نباشد. حاصلِ کوششِ چندین ساله‌اش شد «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی‌ـ‌اخترفیزیک». پیشگفتاری که بر آن فرهنگ نوشته است بخوبی روش و چراییِ کارش را نشان می‌دهد.

او معتقد است امکاناتِ زبانِ فارسیِ امروز جوابگوی رویارویی با فلسفه و علمِ مدرن نیست. برای توانا کردن آن باید از خانوادۀ زبانهای ایرانی کمک گرفت و نسبت به فعّال کردنِ وجه‌های غیرِ فعّالِ زبان کوشید. مثلاً پیشوندهای زبانهای ایرانی را دوباره به کار بگیریم تا نهایتاً بتوانیم برای هر پیشوند در زبانهای اروپایی (مخصوصاً انگلیسی) یک پیشوند در فارسی داشته باشیم. همچنین مصدرهای بسیطِ فراموش‌شده را زنده کنیم تا بتوانیم زایاییِ زبان را در مشتق‌سازی افزایش دهیم. در یک جمله او طرفدارِ استفادۀ حداکثری از زبان است.

چند سال پیش در جوابِ نامه‌ای که پرسیده بودم آیا فرهنگش را بصورتِ کتاب یا پی.دی.اف منتشر خواهد کرد یا نه نوشت فرهنگش فرمتِ پی.دی.اف ندارد ولی قرار است روزی به چاپ برسد گرچه هنوز برنامه‌ریزی نشده است. حالا که خودش نیست امیدوارم افرادِ نزدیکِ او همچنان وبسایتِ فرهنگ را سرِ پا نگه دارند و فکری برای انتشارِ آن بصورتِ کتاب هم بکنند.

 

۴.

چند سال پیش جایی نوشتم «در نظرم بعضی آثار ساخته شده‌اند تا از فُرم و جزئیاتشان لذّت ببریم. دیوانِ حافظ، مجسمه‌های میکل آنجلو یا شب‌آواهای شوپن از این دسته‌اند. ولی بعضی آثار چنین نیستند. برای دیدنِ زیبایی‌شان نه جزئیاتِ ریز بلکه باید کلِّ اثر را نگریست. مثلِ دیوار چین، موسیقیِ واگنر یا شاهنامه‌ی فردوسی.»

اگر اجازه داشته باشم می‌توانم ادعا کنم کارِ دکتر محمّدِ حیدریِ ملایری ترکیبی است از هر دو. نگریستن و مداقّه راجع به واژه‌های پیشنهادیِ او بصورتِ جداجدا لذّتبخش و آموزنده است. و کلِّ کاری که کرده، حتّی اگر اینجا و آنجا با پیشنهادهای او موافق هم نباشیم، از نظرِ رهیافت، ساختمان و منطقِ درونیْ الهام‌بخش و چراغِ راه است.

 

۵.

سپاسگزارم از این که بودید، آقای دکتر.

محمّدِ حیدریِ ملایری

۱۳۲۶ ملایر – ۱۴۰۱ پاریس



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] سنجش خرد ناب، امانوئل کانت، پارسی از میرشمس‌الدّین ادیب‌سلطانی، صcxv

[۲] رساله‌ی منطقی ـ فلسفی، ویتگنشتاین، پارسی از: م. ش. ادیب‌سلطانی، ص۶