مریم

سالِ ۹۸ رفته بودم برای چکاپِ سلامت مربوط به دفترچه‌ی بیمه. داخلِ اتاقِ پزشک شدم: خانم دکتری جوان با ظاهری شقّ‌ورق پشتِ میز نشسته بود. چند دقیقه‌ای همچنان که معاینه می‌کرد حرف زدیم. کتابِ آموزشِ زبانِ آلمانیِ منشن را روی میزش دیدم؛ شما هم می‌خواهید مهاجرت کنید؟ گفت دارد با کانالِ «آلمانی با اشکان» زبان می‌خواند بلکم زمانی بتواند از ایران برود. از خوش‌شانسیِ من بود که در آن ساعتِ صبح مرکزِ پزشکی خلوت بود و فرصت شد چند دقیقه‌ای گپ بزنیم. این خوش‌وبشِ خودمانی آغازِ دوستی من با مریم بود.

 

طیِّ این سالها هر مدّتی یکبار احوال‌پرسِ هم بودیم و راجع به مسائلِ مختلف، از موسیقی بگیر تا کتاب و فیلم و زندگی، صحبت می‌کردیم. آدمی بود بسیار پرتلاش؛ عاشقِ زندگی بود ولی در عین حال نگاهی تلخ و تاریک به آن داشت: پوزخندی خیام‌وار می‌زد به هر چیزی که به انسان و کارهایش مربوط است. نویسنده‌ی موردِ علاقه‌اش تولستوی بود. آنا کارنینا و مرگِ ایوان ایلیچ را بسیار تحسین می‌کرد. ناراحت بود از اینکه ابله داستایفسکی را نخوانده. آلبوم همایون مثنوی محمدرضا شجریان را عاشقانه دوست داشت و وقتی شنید که من نقاشی‌های فردیناند هودلر را می‌پسندم بسیار خوشحال شد.

اصولاً از هم سؤالاتِ خصوصی نمی‌پرسیدیم و جز یکبار یادم نمی‌آید چیزی راجع به روابط یا خانواده‌ام پرسیده باشد. من هم علاقه‌ای نداشتم به دانستنِ جزئیاتِ زندگیِ خصوصی‌اش. مثلاً از اینجا می‌دانستم برادر دارد که گفت برادر من هم همین رشته‌ای را خوانده که تو. مادرش را از اینجا که دوست داشت یک روز قرارِ کوهنوردی بگذاریم و مادرش را هم بیاورد. در فاصله‌ی اواخرِ سال ۱۴۰۰ تا اواسطِ امسال که من در شرایطِ سختی بودم مریم یکی از کسانی بود که پیشش از زندگی غر می‌زدم. و او هم همیشه آماده بود برای بدِ دوره‌زمانه را گفتن.

زمانی که داشت برای تخصّص آماده می‌شد همزمان در پتروشیمی‌ای خارج از شهر طبابت می‌کرد. در کنارِ کار درس می‌خواند به قصد خواندنِ تخصّص. یکبار به او گفتم به تخصّصِ روان هم فکر کند و استقبال کرد. گفت که بسیار علاقه‌مند است به خواندنش. ولی در نهایت رادیوانکولوژی را انتخاب کرد. مریم رزیدنتِ سالِ یک بود. در طولِ مدّت تحصیلش بسیار در فشار بود. این ماهها یک‌شب در میان کشیک می‌رفت. چند هفته پیش برایم نوشت که در طولِ کشیکش چنان خسته بوده که از حال رفته و مجبور شده‌اند برایش سرم بزنند.

 

در توییتر می‌چرخیدم؛ توییتی دیدم با این متن: دکتر مریم رزمجو، به همراه مادر و برادرش، بدستِ همسر سابقش به قتل رسیده. عکسِ داخلِ توئیت همان عکسِ نظام‌پزشکی مریم بود. تماس گرفتم و پیام دادم. کسی جواب نمی‌داد. اسمش را که جست‌وجو کردم دیدم خبر درست است. دستپاچه شدم. ظهرِ دیروز در ناباوری در مراسمِ ختمش شرکت کردم. مراسمی غریب. انگار که سکانس‌هایی باشد از فیلمی. آدمها به همدیگر نگاه می‌کنند و درِ گوش هم پچ‌پچ‌پچ‌پچ. یگان امداد بیرون ایستاده لابد مبادا قاتل به اینجا هم سری بزند.

 

زندگی خیلی اوقات برای آدم در حالتِ عادی هم دل‌برهم‌زننده است. چه رسد به اینکه شاهدِ جنایتی اینچنینی باشیم. چه رسد به اینکه قربانیِ چنین جنایتی دوستِ عزیزِ آدم هم باشد. این شهر و فرهنگش چیزهای زیادی برایِ من داشته. یکیش آدمهایی مثل مریم. ولی بدی هم کم نداشته. یکی گرفتنِ آدمهایی مثل او. در یکی از آخرین پیامهایش چند روز پیش از آنکه به قتل برسد برایم نوشت: «فقط دلم می‌خواد درسم تموم شه فرار کنم فرار. نمیگم مهاجرت چون مهاجرت یه نوع انتخابه یه نوع لایف‌استایله. من فقط میخوام در برم.»

 

متأسفم که فرصت نشد در بری مریم جان. نمی‌دانم چرا سه‌ی صبح دارم اینها را می‌نویسم. غمِ عجیبی دارم. دوست دارم بروم داخلِ خیابان جلوی مردم را بگیرم بگویم دوستِ عزیزِ من را به طرزِ وحشتناکی کشته‌اند. حسِّ مسخره‌ای دارد که همه‌چیز همان شکل و روالِ عادی‌اش را داشته باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر