رفیقِ قشنگِ نو!

یکبار بشوخی به مریم گفتم هدفم از معاشرتِ بیشتر با تو این است که تو را واردِ دایرۀ کوچکِ دانبارم کنم. از این حرف لجش گرفت و از آن پس همیشه عددِ دانبار را مسخره می‌کرد.

من ظرفیّتِ محدودی در دوستی دارم. دوستانِ زیادی ندارم. شدّتِ معاشرتم با همین تعداد هم یکسان نیست. یکی را هر روز می‌بینم عدّه‌ای را شاید هفته‌ای یکبار یکی را دو هفته یکبار، با عدّه‌ای هم تلفنی در ارتباطم. ولی اینطور نیست که چون یکی را هر روز می‌بینم یکی را دو هفته یکبار، میزان دوستی‌ام با اوّلی بیشتر از دوّمی باشد. صرفاً جنسِ دوستی‌ام فرق دارد و این را خیلی می‌پسندم.

سالِ گذشته رابطه‌ام با سه دوست قطع شد.  اوّلی او بود که تصمیم گرفت ارتباطش را کمرنگ کند. دوّمی من بودم که فهمیدم راهها و طرزِ فکرها جداست و دیگر نامش را نمی‌توان دوستی گذاشت. سوّمی هم که مریم بود.

دو سالِ پیش در چند جلسۀ کاری پسری را دیدم. طرزِ فکرِ جذابی داشت و بَدَم نمی‌آمد معاشرت کنم با او. ولی خب فرصتی دست نداد و دیگر ندیدمش. چند روزِ پیش یکی از همکارانِ حاضر در همان جلسات را دیدم و احوالِ پسر را گرفتم. فهمیدم در شرایط سختی است. شماره‌اش را گرفتم و شب زنگ زدم. من را یادته؟ می‌دانم کمک نخواسته‌ای ولی من آماده‌ام برای کمک و این کارِ خاص از دستم بر می‌آید. تشکر کرد و گفت دوست دارد هم را ببینیم. فردایش به دفترِ کارم آمد و دو ساعتی حرف زدیم. از چیزهای مختلفی گفتیم و بسیار خوش گذشت. قرار شد هر دو هفته یکبار با هم بیرون برویم و چند ساعت گپ بزنیم. گمانم رفیقِ تازه‌ای یافته‌ام که جنسِ دوستی با او فرق دارد. رفیقِ قشنگِ نو!


__________________________________________



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر