شخصی در توییتر نوشته که تهسیگارهای محمود دولتآبادی را به رسم یادگار از او گرفته. عدهای به حالش غبطه خوردهاند و گروهی پُرشمارتر کارش را مسخره دانسته و پرسیدهاند داشتن چنین چیز پیش پا افتادهای چه فایدهای دارد.
خرید و نگهداری و به یادگار گرفتن وسایل افراد مشهور کمسابقه نیست. بیستوپنج سال پیش بود که مؤسس مایکروسافت سی میلیون دلار برای خرید دستنوشتههای داوینچی پرداخت؛ این کار آن اوراق را بدل به دومین دستنوشتهی گرانقیمت تاریخ کرد. اگرچه شاید قیاس تهسیگارهای نویسندهی ایرانی با نوشتههای داوینچی خندهدار باشد، و داستانِ تهسیگارها به ماجرای خرید دستمالی که اسکارلت جوهانسون بینیاش را با آن پاک کرده بود شباهت بیشتری داشته باشد، باری، کار همهی اینها در بُن از یک جنس است: داشتن چیزی که روزگاری در دستان فرد محبوبم بوده سبب میشود یک پله به فرد محبوبم نزدیکتر شوم، چه بسا او را در کنار خودم حس کنم. سازی را که نوازندهای اسطورهای با آن نواخته است چندین برابر قیمت واقعیاش میفروشند؛ گویی همین که دستان او به ساز خورده کیفیّتی ماورائی به آن بخشیده است. چرایی علاقه به تهسیگارهای دولتآبادی یا ساز کهنهی فلان نوازندهی مشهور یا نسخهی امضاءشدهی کتاب یا نگهداری اشیائی که در اماکن مذهبی متبرّکشان کردهاند، و مواردی مشابه از این دست را میتوان به کمک مفهوم تداعی ایدهها، و ارتباطش با مسئلهی جادو، فهم کرد.
پیگیری برای یافتن سرِ رشتهی بحثها راجع به تداعی ایدهها ما را به فیلسوفان یونان باستان میرساند، ولی نخستین کسی که تداعی ایدهها را جدّیتر از دیگران بررسی کرد دیوید هیوم بود. هیوم قائل به سه اصل ارتباط میان ایدهها بوده است: شباهت، مجاورت، و علّیّت. او مینویسد: «تصویرْ طبیعتاً اندیشههای ما را به شیء اصلی سوق میدهد [=شباهت]: ذکر اتاقی در یک ساختمان طبیعتاً کاوش یا گفتمانی را در خصوص بقیهی اتاقها معرفی میکند [=مجاورت]: و اگر به زخمی بیندیشیم، دشوار بتوانیم اجتناب کنیم از تأمل دربارهی دردی که از پیاش میآید. [=علّیّت]» [۱] این خصوصیّتِ ذهن آدمی، یعنی ارتباط دادن رویدادهایی بیارتباط به هم، پایهگذار تفکّری بوده که به نام «جادو» میشناسیمش.
«اگر اصول تفکری را که مبنای جادوست بکاویم، احتمالاً خواهیم دید که به دو بخش تجزیه میشود: نخست اینکه هر چیزی همانندِ خود را میسازد یا هر معلولی شبیه علّتِ خود است، و دوم این که چیزهایی که زمانی با هم تماس داشتند پس از قطعِ آن تماسِ جسمی از دور بر هم اثر میکنند. اصل اول را میتوان قانون شباهت و دومی را قانون تماس یا سرایت نامید.» [۲] احتمالاً بپذیریم که اصول دوگانهی جادو نوعی استفادهی غلط از تداعی ایدههاست. در قانون سرایت در جادوگری این اعتقاد هست که چیزهایی که زمانی با هم تماس داشتهاند همواره در تماساند. شاید شما هم جادوگری را دیده باشید که برای جادو کردنِ کسی گفته است که به یکی از وسایل او نیاز دارد. روزگاری در ایران مردان برای اینکه نشان دهند به قولشان سخت پایبندند یک تار از سبیل یا موی خود را گرو میگذاشتند؛ مویی که پس از ادای قول بازپس میگرفتندش. کم نیستند کسانی که پس از مرگ عزیزشان وسایلش را نزد خود نگه میدارند و بهدقّت از آن مراقبت میکنند؛ میپندارند ساعت و انگشتر و دیگر وسایلِ عزیزِ از دست رفته، چون زمانی با او در تماس بوده، همواره با او در تماساند و میتوان با نگهداشتن آنها پلی ارتباطی با او ساخت. اینها فقط چند نمونهی آشکارِ استفاده از قانون سرایت در زندگی روزمره است. کم نیست مواردی که در ابتدای امر نتوان ربط واضحی میان آن با قانون سرایت یافت ولی پس از تبارشناسی میفهمیم ریشه در قانون سرایت دارد.
اگرچه به نظر میرسد مردمان امروز کمتر به مسائلی همچون جادو باورمند باشند، ولی همچنان، شاید ناخودآگاه، رگههایی از اندیشهی جادو یا همان استفادهی نابجا از تداعی ایدهها را در رفتارشان میبینیم. کسی که کلکسیونی چندصد یا چندهزار جلدی از کتب خطّی و غیرخطّی جمع کرده، کتبی که بعید است [دوباره] بخواندشان، آیا در این کارش رگههایی از اندیشهی قانونِ سرایت در جادو هویدا نیست؟ هر صبح که از خواب برمیخیزد با نگریستن به آن حجم از کتاب حالش خوش میشود؛ گویی کتابها وسیلهای است که حتّی اگر دستش را مستقیم در دستان فرهیختگان قدیم و جدید نگذارد—چون آن حجم از کتاب را [دوباره] نمیخواند—ولی لااقل او را در زمرهی فرهیختگان جای میدهد (مجاورت) زیرا کتابْ از ابراز مهم فرهیختگی است (علّیّت). چنین طرز فکری با استفادهی غلط و درهمآمیزی ایدههای تداعی شکل میگیرد.
کم نیستند کسانی که هنوز کتاب فیزیکی را به کتابخوانهای دیجیتال با آن همه امکانات جورواجور ترجیح میدهند. وقتی چراییاش را جویا میشوی، جدا از مباحث فنّی، پاسخ برخی به حسّ خوبی اشاره دارد که هنگام در دست گرفتن کتاب فیزیکی دارند: کتاب فیزیکی بوی کاغذ میدهد، میتوان با دستان خود زیر عبارات خط کشید و در پایانْ آن را در قفسهی کتابها گذاشت، و چند سال بعد، آن کتاب در قفسه نمایندهی دورهای از زندگی شخصِ کتابخوان است؛ چنین قابلیتهایی در کتابخوانهای دیجیتال یافت نمیشود. این نوع رابطه با کتاب بسیار به قانون سرایت که در جادو به کارش میبرند شبیه است.
میتوان به شخصی که تهسیگارهای نویسندهی محبوبش را گرفته خندید و کارش را مضحک دانست، که هست. ولی باید توجّه کرد آنچه مایهی فکر او بوده چنان قدیمی و ریشهدار است که بعید نیست تعدادی نهاندک از افراد به این نوع از تداعیها معتاد باشند؛ گرفتن تهسیگارهای نویسندهْ سطح پیدا از کوه یخی است که این نوع تفکّر را شکل میدهد و احتمالاً مواردی که در لایههای زیرین و ناپیدا وجود دارد، کم نیست.
[۱] دیوید هیوم، کاوشی در خصوص فهم بشری، ترجمهی کاوه لاجوردی (نشر مرکز، چاپ دوم، ۱۳۹۵)، ص۲۴؛ توضیح: سه کلمهی داخل کروشه در این نقل قول، در پانویس کتاب جای دارند و در خود متن نیستند.
[۲] جیمز جرج فریزر، شاخهی زرین (پژوهشی در جادو و دین)، ترجمهی کاظم فیروزمند (موسسهی انتشارات نگاه، چاپ هشتم، ۱۳۹۴)، ص۸۷
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر