حسّی‌نویسی یا ذهنی‌نویسی

وقتی نوشته‌ای را به خواندن می‌گیرم، اگر متنی ادبی نباشد، و به‌ویژه اگر تحلیلِ مسائل اجتماعی باشد، پس از مروری مختصر از خودم می‌پرسم: «این نویسنده حسّی‌نویس است یا ذهنی‌نویس؟» منظور این است که نویسنده در نوشته‌اش از لغات محسوس و عینی بهره‌ی بیشتری برده است یا از لغات نامحسوس و ذهنی.
«واژه‌سازی در زبان فارسی گرایش آشکاری به امور حسی و اعضای حسی بدن انسان دارد و برای بیشتر مفاهیم ذهنی، واژه‌هایی از جنس محسوسات و حواس پنجگانه و اعضای حسی بدن ساخته است.» [۱] بهره بردن از لغات محسوس و عینی نوشته را خوشخوان می‌کند و نویسندگانِ محسوس‌نویس، به گمان من، رضایت بیشتری در خواننده می‌آفرینند. امّا این همه‌ی داستان نیست. کاملاً ممکن است نویسنده در نوشته‌اش بخشی از ضعف استدلالهایش را با بار احساسی جبران کرده باشد، و چه ابزاری بهتر از لغات برای انجام این کار. این چند واژه‌ای که در جدول زیر [۲] آورده‌ام برای روشن‌تر کردن مقصودم است.

ذهنی/انتزاعی
حسی/انضمامی
مُزد
دسترنج
مقاومت
پایمردی
مقاومت
ایستادگی
مقاومت
پایداری
شک
دودلی
ناامیدی
دلسردی
فقیر
تهی‌دست
تقابل
رویارویی

اگرچه این واژه‌ها کم و بیش معنای یکسانی دارند، امّا چنان که گفتم جنس آنها متفاوت است؛ مثلاً مُزد و دسترنج، در متنی اقتصادی، معمولاً به معنای پولی است که کارگر در ازای کارِ خود از کارفرما می‌گیرد. ولی تفاوتشان این است که ساختمانِ لغتِ دسترنج کار بدنی و رنج حاصل از آن را نشانگری می‌کند. حسّی که این واژه در خواننده می‌آفریند همان نیست که با خواندن واژه‌ی مُزد در او ایجاد می‌شود. برای مفهومی همچون مقاومت گزینه‌های گوناگونی پیشِ روی نویسنده است: مقاومت، پایداری، ایستادگی، پایمردی و... . اگرچه پایمردی به معنای میانجیگری، پشتیبانی و کمک است امّا ظاهراً برخی افراد آن را به معنای مقاومت به کار می‌برند. هر چهار واژه‌ی پیش‌گفته در حالتِ عادی بار مثبت دارند؛ به نظر می‌آید در فرهنگ ما، مقاومت کردن—فارغ از اینکه در چه موردی باشد—چیز خوبی قلمداد می‌شود. نویسنده به این هم راضی نیست و برای اینکه بار احساسی نوشته‌اش را بیشتر کند به جای مقاومت از پایمردی استفاده می‌کند. پا نماد ایستادن، و مَردی، در فارسی، نماد آراستگی به صفاتِ خوبِ انسانی است. نگاهی اجمالی به وبسایت چند خبرگزاری و روزنامه نشان می‌دهد دست‌ودل‌بازانه در نوشته‌هایشان این لغت را به کار می‌برند.

دکتر شفیعی کدکنی مقاله‌ای دارد به نام «جادوی مجاورت» [۳] که درباره‌ی «عوامل تعیین کننده در تأثیرات زبانی و شیوه‌های بلاغی» بحث می‌کند.—اگرچه موضوع این مقاله لزوماً ارتباط مستقیمی به بحث محسوس‌نویسی ندارد، ولی به‌کلّی هم بی‌ارتباط نیست. ایشان معتقد است توازنِ آوایی میان کلماتْ موجبِ پدیدآمدن معانی تازه می‌شود. در همان ابتدای مقاله با مثال زدن نام مقاله (جادوی مجاورت) منظورش را بیان می‌کند؛ اینکه چطور این نام به‌سبب داشتن دو عامل صوتی مشترک، یعنی دو جیم، در برابر بَدلهای دیگرش، مثلاً جادوی همنشینی یا افسون مجاورت یا افسون همنشینی، از نظر معنایی، قوّت بیشتری دارد. ایشان می‌گوید نقش جادوی مجاورت در زبانهای فارسی و عربی بیش از زبانهای اروپایی است و این عامل در شکل‌گیری نظام فکری و فرهنگی ما نقش مهمّی ایفا کرده است. می‌نویسد: «تردیدی ندارم اگر واج‌آرایی کلمات زبان فارسی، و یا عربی، به گونه‌ای بود، جز آن که اکنون هست، و در نتیجه‌ی آن نظام آوایی، جادوی مجاورت، تظاهراتِ دیگری می‌داشت، بخشی از اندیشه‌های ما، امروز، به گونه‌ای دیگر خود را نشان می‌داد و چه بسا بسیار چیزها که امروز برای ما محترم و قدسی است، در آن صورت چنین نبود...». در مقاله‌ای دیگر به نام «جلوه‌هایی از جادوی مجاورت در مثنوی» [۴]  مثالهایی برای تبیین بحث آورده است.

از موارد دیگری که فتّ و فراوان لغات حسّی را می‌شنویم سخنرانیهای شفاهی است. سخنرانی در مقایسه با متنِ مکتوب گرایش بیشتری به حسّی بودن دارد؛ حال اگر خودِ سخنران هم آگاهانه بکوشد از لغات حسّی به‌جای لغات ذهنی استفاده کند، حاصل کار چه خواهد شد؟ کدام سخنرانی اشک‌به‌چشم‌آور و پُرسوزوگدازی، آنگاه که مکتوبش کنند، و با ترازوی منطقِ سرد بسنجندش، به چیزی مضحک بدل نخواهد شد؟ به این بیندیشید یک مرحله از این هم فراتر برویم و پس از مکتوب کردنِ سخنرانی، واژه‌های حسّی را جدا کنیم و مترادف ذهنی آن واژه‌ها را جایگزین کنیم. بعید است سخنران، به چُنان متنی، که نمونه‌ی کمتر احساسیِ حرفهای خودش است، افتخار کند. این دو کاری که گفتم (مکتوب کردن و جایگزین‌کردن لغات حسّی با ذهنی) می‌تواند تمرینی باشد برای نوجوانان تا کمتر در دام سخنرانی‌های پُرسوزوگداز بیفتند.

ترجمه یکی دیگر از جنبه‌هایی است که در آن باید به  موضوع حسّی‌نویسی و ذهنی‌نویسی توجّه کرد. شاید برای مترجم ساده نباشد که بفهمد نویسنده‌ی کتاب محسوس‌نویس است یا نه، ولی احتمالاً موافق‌اید که برای کسب درکی ابتدایی از قلم نویسنده به کار آماری نیاز نیست. همین که مترجم به این موضوع توجّه داشته باشد راهگشاست. کم نیستند مترجمانی که متنی شقّ و رق تحویل خواننده می‌دهند، حال آن که اگر به متن اصلی نظر افکنیم متوجّه می‌شویم که لحن نویسنده و لغاتی که به کار برده بسیار خودمانی‌تر از آنی است که در ترجمه خوانده‌ایم. (برعکس این داستان هم محتمل است.)

امیدوارم درباره‌ی این موضوع اغراق نکرده باشم و تأثیر حسّی‌نویسی را بیش از آنچه که واقعاً هست ارزیابی نکرده باشم. اگر کسی بگوید که من تأثیر این پدیده را دست بالا گرفته‌ام، لابد می‌توان گفت که ممکن است خودش هم تأثیر آن را دست پایین گرفته باشد.



[۱] رضا بابایی، بهتر بنویسیم: درسنامه‌ی درست‌نویسی، ساده نویسی و زیبانویسی، نشر ادیان، ویراست دوم، ۱۳۹۶، ص۲۳۳
[۲] همان، صص۲۳۳-۲۳۶ (توضیح: در کتاب حدود ۶۰ نمونه لغت حسی به همراه معادل ذهنی آن آمده. همچنین لغت پایمردی در این کتاب نیست)
[۳] محمدرضا شفیعی کدکنی، جادوی مجاورت، مجله‌ی بخارا، مهر ۱۳۷۷، شماره‌ی ۲
[۴] محمدرضا شفیعی کدکنی -  میترا گلچین، جلوه‌هایی از جادوی مجاورت در مثنوی، نشریه‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی (تهران)، دوره‌ی ۴، صص۲۹-۴۲

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر