۱
بچّگیام
بیاز داشتن دوچرخه گذشت. نمیدانم دلیل دوچرخهنداشتنام چه بود. نخستین دفعاتی
که دوچرخه سوار شدم با دوچرخهی خودم نبود. گفت دوچرخهاش ترمز ندارد و باید با پا
ترمز بگیرم. کف پا را شبیه لِنت ترمز به کنار طوق لاستیک میچسبانْد؛ اصطکاکش سبب
میشد دوچرخه بایستد. گفتم بلدم. سوار شدم تا دوری بزنم. داخل کوچهای پیچیدم که
سرازیری تُندی بود. دوچرخه شتاب گرفت. نتوانستم با پا متوقفش کنم. آخر کوچه پرتگاه
بود. بهسرعت بهسمتِ پرتگاه میرفتم و نمیدانستم باید چه کنم. چند متریِ پرتگاه
دوچرخه به سنگی خورد، و پهنِ زمین شدم؛ وحشتزده!
۲
چهارده
سالگی. چند باری رانندگی کرده بودم و یواشیواش کار با کلاچ و گاز را فرامیگرفتم.
داخل کوچه دندهعقب مشغول حرکت بودم. سرعت خودرو را زیاد کردم، نهچندان آگاهانه.
کنترل ماشین از دستم خارج شد. چند نفر از دوستانم داخل کوچه بازی میکردند. نمیدانم
چرا ترمز نگرفتم. هول بَرَم داشت. برای نزدن به آنها فرمان را چرخاندم، باز هم نهچندان
آگاهانه، و یکراست زدم به در پارکینگ یکی از همسایهها. چیزی نمانده بود یکی از
دوستانم را زیر بگیرم.
۳
داستان
دوّم تحقیری کامل بود. کمتر از جانب دیگران و بیشتر از طرف خودم. هربار که داستان
را بازمیگفتند، گرچه معمولاً بازگفتش به طنز میگذشت، پَسِ ذهنم خودم را تحقیر میکردم.
شاید به همان سبب بود که پس از آن حادثه دیگر پشت ماشین ننشستم، تا آنگاه که
گواهینامه گرفتم.
در
داستان پرتگاه، کسی آنجا نبود و ماجرا را ندید. برای هیچکس تعریفش نکردم. کوشیدم
کتمانش کنم؛ گویی هرگز چنان اتفاقی نیفتاده. از آن موقع حدود یکونیم دهه میگذرد
و در این پانزده سال بیستسی بار خوابش را دیدهام. نه از جنس خوابهای معمولی، و
نه در همان مکان. بیستسی خواب از جنس شبگردی. منِ دهیازدهساله، با همان دوچرخه،
ولی در جایی دیگر، و در هر خواب، پرتگاه شکلی جدید به خود میگرفت. در این بیستسی
بار، چندبارش را به سنگ نخوردم و پهن زمین نشدم: داخل پرتگاه سقوط کردم.
۴
پیراپایی
و احتیاطِ وسواسی در خصوص بعضی موارد را نمیتوان با نظر به گذشتهی فرد توضیح داد،
ولی آنگاه که شخصْ شخصیتاً محتاط نیست، احتیاطِ وسواسی در خصوص امری خاص میتواند
ریشه در گذشتهی فرد داشته باشد. دربارهی من، البته میتوان شیوهی رانندگی الآنم
را، پرهیزم از سرعت زیاد را، و این را که حتّی یکبار هم جریمهی رانندگی نشدهام،
به حسابِ منطقیاندیشی و احترام به قوانین گذاشت، که گهگاه دیگرانِ بیخبر میگذارند،
ولی احتمالاً داستانهای پیشگفته، در سبک رانندگی الآنم تأثیر بیشتری داشتهاند تا
منطقیاندیشی و احترام به قوانین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر