[بدونِ ویرایش]
یازدهِ شب راه افتادیم و حدودِ یک ساعت بعد نزدیکِ کوهپایه زیرِ درختی نشستیم. الف. مثلِ همیشه در چشمبههمزدنی آتش گشود و شروع کردیم به حرف زدن. حرف و حرف و حرف. پنجِ صبح زیرِ نورِ ماه بهش گفتم تو در نظرم آنقدر با طبیعت یکیای که انگار روحِ درختان و سنگها و آتش را درک میکنی. انگار این کوه، این آسمان، این درختان پدر و مادرتاند.
م. گفت برایم مهّم نیست اگر حتّی از فردا هم را نبینیم. ما گذشتهای با هم داشتیم. با هم رشد کردیم. از هم دور و به هم نزدیک شدیم. لحظات نابی داشتیم. مثلِ امشب. اینها همه برایم باارزشاند. بیتوجّه به اینکه آینده چه میشود.
نگاهی به گذشته میگوید دوازده سال است با م. رفیقیم. از پارسال که الف. آمد، و جمعمان سهنفره شد، به جنبههایی کشفناشدنی از وجودم پی بردم که قبلِ آن نمیشناختمشان. فهمیدم شور به طبیعت یعنی چه. فهمیدم عمیقاً فکر کردن به دنیایِ اطراف و همهنگام جدّی نگرفتنِ آن چه طعمِ دلپذیری دارد.
یکساعتی دربارهی شِیکسپیر حرف زدیم. دربارهی هملت. اوفیلیا. هوریشیو. چند دقیقهای از شاهکارِ کنث برانا را دیدیم. سرآخر به خواستِ الف. فردا و فردا و فردا را خواندم. و چند دقیقه موسیقی گوش کردیم.
دیشب هم در طبیعت صبح شد. تا ببینیم فرداها چه میشود.
یکِ مردادِ هزاروچهارصد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر