حافظ vs ساسی

[بدونِ ویرایش]

۱.

در یکی از کاریکاتورهای معروف کاران داش می‌بینیم عدّه‌ای دور میزی نشسته‌اند و بزرگ خانه گفته «راجع به آن موضوع (قضیه‌ی دریفوس) حرف نزنید». در تصویر بعدی میز زیرورو شده و اعضای خانه مشغول کتک زدنِ هم‌اند. زیر تصویر دوّم نوشته: «حرف زدند».

دیروز در توییتر نوشتم:

دوست ادبیات‌خوانده نیم ساعت حرف زد که ساسی مبتذل است و نباید گوشش کرد. موقع برگشت چند قطعه از ساسی دانلود و گوش کردم. برایم عجیب است «روحانی و برجامش فدای اون اندامش» به چشم دوستمان شدیداً مبتذل جلوه کرده، امّا شاعر «به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را» در نظرش قلّه‌ی فرهنگ است.

پرسش ساده بود: ظاهراً اینها (حافظ و ساسی) دارند یک چیز می‌گویند. گیریم یکی‌شان ادبی‌تر می‌گوید و یکی‌شان به زبانِ جوانان امروزی. چرا یکی را تهِ چاه ابتذال می‌دانید و دیگری را قلّه‌ی فرهنگ قلمداد می‌کنید؟ (بله، من هم می‌دانم با یک مصراع نمی‌شود این دو را سنجید. امّا شباهتها هم خیلی بیشتر از یک مصراع است). پاسخها البته کم نبود، ولی جز یک‌دوسه مورد بقیه‌شان چیز خاصی نگفته‌اند و به متلک انداختنِ غیرخلّاق بسنده کرده‌اند. مرا یاد کاریکاتور کاران داش انداخت.

 

۲.

نوشته‌ی زیر را چند مرتبه بخوانید.

You are the day and the fast, the gain from beggingYou are the water (and) the pitcher: give me water this time!

زمانی که آن را خواندید چه حسّ و دریافتی از آن داشتید؟

یادم است زمانی برای تمرینِ زبانِ انگلیسی ترجمه‌ی اشعارِ شاعران فارسیگو را می‌خواندم. خواندنِ ترجمه‌ی شعر سبب می‌شود بارِ احساسی‌اش کمتر شود و راحت‌تر بتوان فهمید طرف واقعاً چه می‌گوید. وقتی حافظ را به انگلیسی می‌خواندم به این نتیجه رسیدم که او در مجموعِ حدودِ پانصد غزلش چیز زیادی نگفته است. راز درخشان جلوه کردن نوشته‌جاتِ او در فارسی چیزی است که با تعبیری خودمانی می‌توان آن را «کلمه‌بازی» نامید. پدیده‌ای که آقای شفیعی کدکنی، در مقاله‌ای، آن را «جادوی مجاورت» نام نهاده. شاعرانی که جادوی مجاورت بلدند بدون اینکه چیز اندیشه‌برانگیزی بگویند، طوری جلوه می‌کنند که انگار چیز اندیشه‌برانگیزی گفته‌اند:

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی

آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

این بیتی است از یکی از غزلیاتِ مولانا که ترجمه‌ی انگلیسی‌اش را چند خط پیش خواندید.

اگر نوشته‌ی فاخر، در اینجا: شعر، را چیزی بدانیم که در فُرم زیبا باشد و در محتوا اندیشه‌برانگیز، بخش بزرگی از آنچه شاعری همچون حافظ سروده است بهره‌ای از دوّمی ندارد: اندیشه‌برانگیز نیست. از اشعارش می‌توان حظِّ لحظه‌ای بُرد امّا بسیار بعید است بتوان فهمید او واقعاً چه می‌گوید. بسنجید با اثری همچون شاهنامه که، برای من، خواندن آن به زبانی جز فارسی گرچه دلچسب‌تر نبوده ولی سبب نشده که ندانم فردوسی در ظاهر چه می‌گوید.

نکته‌ی جالبِ توجّه یکی این است که ایرانیان بسیار علاقه دارند بگویند ادبیاتی فاخر دارند. و کسی همچون حافظ را یکی از فاتحان این کوهِ افتخار می‌دانند. در صورتیکه اگر تعریفی را که از فاخر بودن به دست دادم بپذیریم، حافظ نه شاعری فاخر که صرفاً هنرمندی کلمه‌باز است که می‌تواند برای مخاطبش حظّ آنی فراهم کند. از این جهت فرقی ندارد با کسان دیگری که می‌توانند، به هر شیوه‌ای، برای مخاطبانشان مایه‌ی لذّت لحظه‌ای باشند. پس اگر جزو کسانی هستید که می‌خواهید با ابزاری چون شعرِ حافظ ژست فاخر بودن بگیرید باید بگویم که متأسفم! چون خودِ طرف هم آنقدرها که فکر می‌کنید فاخر نیست. همین داستان درباره‌ی موسیقی سنّتی و طرفدارانش و نگاهشان به سبکهای نوین صادق است.

آقای سرگئی یسنین شعری دارد که بسیار معروف است. می‌گویند وقتی رگِ دست خودش را زده با خونِ خودش آن شعر را نوشته. شعر را با ترجمه‌ی من بخوانید:

بدرود دوست من

دل‌درونم، جایِ تو بودست و خواهد بود

مر نه اینست کین جدایی

 باشد وعده‌یِ دیدار آینده؟

بدونِ گفتنِ حرفی

بی از افشردنِ دستی

دوستِ من بدرود.

مشو پژمرده‌جان و ابروانت را مکش بر هم

مرگ، نباشد تازه رخدادی در این دنیای بی‌بنیاد

زندگی نیز.

 

اگر شعر یسنین را خیلی ساده بخواهیم خلاصه کنیم: بدرود رفیق. در قلبم جا داری. دیدار به قیامت. غمگین نباش. مرگ و زندگی در این دنیای بی‌وفا چیز جدیدی نیست.

آنچه سبب شده این شعرِ یسنین هزاران هزار بار خوانده شود و لابد افرادی با آن زانوی غم بغل گیرند، نه آن چیزی است که یسنین در این شعر گفته بلکه سببش مرگِ تلخ یسنین و با خونِ خود نوشتن این شعر بوده. در یک کلام هاله‌ای از داستانی فرعی حول این شعر شکل گرفته که سبب می‌شود کسی توجّه نکند که او چیز خاصی نمی‌گوید. دستکم چیزی نمی‌گوید که بچّه‌ای پانزده ساله آن را نداند.

هاله‌ای که حول شخصیّتی چون حافظ شکل گرفته بدلیل کلمه‌باز بودنِ او و پدیده‌ی جادوی مجاورت، سبب شده که افراد به این نیندیشند که او واقعاً دارد چه می‌گوید. این وبلاگ‌نویس امید دارد روزی هاله‌ای که حول شاعران فارسی شکل گرفته از میان رود تا شاید بتوان نوشته‌های آنان را با ترازوی منطق سرد سنجید. برای کسی که زیباحسیکانه [۱] به ادبیات می‌نگرد شاید برخورنده باشد که شبیه کتابهای دانشی با شعر برخورد کنیم که البته حق دارد. ولی مادامیکه شاعران را در جایگاه شاعر و عالم و فیلسوف و همه‌چیزدان می‌گذارند، ما هم چاره‌ای جز این سنجه‌ی نادقیق نداریم.


- اسفند ۹۹

________________________

[۱] پیشنهاد ادیب‌سلطانی. برابر ästhetisch

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر