یالوم در «مامان و معنای زندگی» میگوید با اینکه آدم موفقی بودم، با اینکه نویسندهی مشهوری بودم و علیرغم آنکه مادرم سالها پیش مُرده بود، باز انگار هر کاری میکردم برای این بود خودم را به او ثابت کنم. او که خودبین و کینهای و بدگمان بود. و اگر هم زنده میبود سواد خواندن آنچه را مینوشتم نداشت. انگار یالوم از خودش و از ما میپرسد چرا سعی میکردم خودم را به او ثابت کنم؟
برای بیشتر آدمها، که اندازهی یالوم دروننگر نیستند، فهمیدن انگیزهی پشتِ رفتارها صرفاً با فکر کردن به آنها کار شدنیای نیست. و اینطور نیست که خودمان دید شفافی از چرایی کارهامان داشته باشیم: مثل بازیگری که اسکار بُرده، روی صحنه رفته، گریه میکند و میگوید دیدی مامان، بالاخره تونستم. مامانی که ممکن است زنده هم نباشد. درست یا غلط او میداند که داشته تلاش میکرده خودش را به کسی ثابت کند. چیزی که همیشه آشکار نیست و ممکن است کسی عمری، بیآنکه خود بداند، کوشیده باشد به پدر مرحومش ثابت کند دربارهی او اشتباه فکر میکرده و او آن کودک توسریخور و بیعرضهای که میگفتند نیست.
حتماً پیش آمده از دیدن رفتار کسی تعجّب کنید. چرا اینقدر واضح دارد به خودش آسیب میزند؟ کسی سالها رشتهای را میخواند که ازش متنفر است. یکی یکباره یادش میافتد باید صخرهنورد شود. آن یکی مثل وحشی با زیردستانش رفتار میکند. یکی از کارمندان از اینکه اینطوری تحقیرش میکنند خیلی هم ناراضی نیست. و... و...
مشکل بتوان فهمید انگیزه[ها]ی پشت اینجور رفتارها چه هستند. به هر حال روان آدم ساختاری درهمبافته است و فهمیدنش سرراست نیست. ولی شاید بد نباشد زمان فکر کردن به رفتارها و تصمیمها از خود بپرسیم «با این کار دارم چیزی را به کسی ثابت میکنم؟»
[تکّهای از یادداشتهایم دربارهی یالوم، با کمی ویرایش]
گاهی هم برای صاف کردنِ بدهیهامون به خودمون، کاریو انجام میدیم..
پاسخ دادنحذف